طرفم بعد از 4 سال مرا رها کرد

سلام من ۳۶ سالمه و چهار سال پیش در محل کارم با یکی از همکاران اتاقم که خانمی ۳۴ ساله و متولد اراک است آشنا شدم و شروع به دوستی کردیم در مدت چهارسال بهم وابسته شدیم حدود یکماه پیش مقدمه ای گفت در خصوص اینکه قراره دخترم دایی بیاد خونه ما چون دانشگاه قبول شده و ترم اول بهش خوابگاه ندادند قرار بیاد مدتی خونه ما بمونه چند روز بعد گفت که امروز میاد و فرداش گفت دختر دایی اومد از دور دیدم با یه آقایی است و گفتم این نیومده راه افتاده و مخ زده و بعد از اینکه رفتم جلو متوجه شدم اون آقا از اقوامشون هست هفته بعد این جریان یهو پیام داد یه خبر مهم و داغ ! قراره از یه خانواده خوب برام خواستگار بیاد وقتی کبمه خانواده خوب رو دیدم دنیا دور سرم چرخید زنگ زدم گفتم چی؟ یهو چی شد؟ گفت یادت میاد؟! خانواده پسره زنگ زدم احوال دختر دایی ام رو بپرسه و یهو حرف رو روی من انداختند که دخترتون چند سالشه و مدرک چیه ؟ و .... درنهایت گفتند برای خواستگاری می خواهیم بیاییم مادرم گفت بهتون خبر میدیم و زنگ زده به زندایی ام و اونها گفتند در جریانیم و کلی هم تعریف کردیم و خانواده پسره هم خوبند و عالی و قراره هفته دیگه بیان خواستگاری من با اینکه اصلا تا اون موقع به فکر ازدواج نبودم یهو داغون شدم با خانواده بدلیل سنتی بودن رو درباسی داشتم و در نهایت رفقای صمیمی که کنارم بودند وقتی گریه ها و بیقراری من رو دیدند بهم پیشنهاد دادند که از طریق اقوام که راحت ترم به خانواده اطلاع بدم و من به خالم گفتم خالم و شوهر خالم پس از حرف زدن و مطمئن شدن از قصدم گفتند فردا صبح به دختره رک و راست بگو شماره خونتون رو بده میدخوام بدم مادرم با منزل شما برای امر خیر تماس بگیرد من فردا به ایشون گفتم و اولش خندید و سه بار گفتم بعد یکساعت بهم زنگ زد و منم دوباره بهش گفتم یهو جا خورد و من چون اخلاقش رو می دونستم گفتم چیه؟ گفت هیچی و بازم پاپیچ شدم با صدای آروم گفت چرا یهو همه باهم اومدید ‌!!!! گفتم برو خونه با خانواده صحبت کن و بهم فردا بگو فردا با بی حوصلگی اومده بود اداره با چشم خای پف کرده گفتم چیه دیر خوابیدی؟ گفت حوصله ندارم چند ساعت بعد پرسیدم گفت بخاطر شما با خانواده حرف زدم مخالف بودند گفتند همکارت خونه داره؟ گفتم نع ولی میگیره و خانواده گفته این پسره یه خونه نقلی تو جای متوسط شهر داره گفت خانواده گفتند حقوق همکارت چقدره گفتم ۲میلیون گفتند این پسره ۵ میلیون حقوق داره پس بشین سر جات این هم فامیله و نمیشه کنسل کرد آبرومون تو فامیل میره به هر جهت فرداش خواستگار اومده و ایشون هم صحبت کرده و میگفت پسر ۳۸ ساله است و تو شرکتی خانوادگی کار میکنه و بابام سوال پیچش کرده که درآمد تو چقدره گفته که متغیره ولی بطور متوسط ماهی ۵میلیون در میارم گفت زمانی که قرار شد با من حرف بزنه گفتم کوتاه میشه چون حرفی برای گفتن نداشتم ولی به درازا کشید در نهایت هفته بعد خواستگاری یعنی روز میلاد حضرت محمد (ص) قرار حضور خانواده ها برای اینکه این ۲تا یه مدت ۲ماه یا بیشتر آشنا بشن دور هم جمع بشند من گفتم بعله برون و نامزدی و اون میگفت فقط و فقط آشنایی است گفتم دختر پس تمامه همه چیز گفت نع مادرم گفته باید حواست رو جمع کنی ببینی خسیس است یا نه اونوق است یا نه اخلاقش رو ببین گفتم خانواده ات هل دادن تو رو توی رودخانه ای که آب داره میبره تو رو و برگشتی نداره تا الان میگی نمیشه نع گفت اون موقع که جلوی بزگترهای فامیل هم نمی تونی نع بگی! و اصلا همه اینها به کنار این اتخاب تو بوده گفت خب از منم نظر خواستند و انتخاب خودمم بوده ولی همه چیز تمام نیست و فقط آشنایی است گفتم ببین تو مدت آشنایی همه برای هم ایده آل هستند و اون فردا گوشی ۱۵میلیونی برات می خره چون اگه زنش بشی که مال خودشه و اگه نشی هم باید برگردونی دوباره جاخورد و با استوپ و آروم گفت مگه من ندارم ! خودم گوشی دارم مراسم نشون آوردن یا بله برون انجام شد و من از فرداش بهش زنگی نزدم و اونم نزد و تو اداره سعی کردم ازش فرار کنم البته ۲ساله هم اتاق نیستیم ۲روز بعد بله برون رئیس اداره که از دوستانم هست و از ماجرای ارتباط من و ایشون باخبر است منو صدا کرد گفت دوهفته است داغونی و وحشتناک بهم ریخته چته ؟ که من زدم زیر گریه و ماجرا رو گفتم ایشون گفت برای منم ۲بار این ماجرا تو زندگی بوده است و پیشهاد میکنم بشین باهاش صحبت کن گفتم بابا بله برون انجام شده نشون آوردند گفت هنوز که عقدی جاری نشده تو هم خواستگار برو و خودت رو عرضه کن و بزار انتخاب کنه البته مشکل از خود توست که چهارساله پا پیش نزاشتی ازت قطع امید کرده منم جای داداش دختره بودم میگفتم این همکارت رو ول کن چون بیا نیست گفتم خانواده اش نمی دونند گفت تو فکر میکنی قطعا دخترا به مادرشون میگند دکتر واقعا من چهارسال نگفتم بهش و اون هم هر وقت میگفت من بخاطر عدم شناخت واقعی از هم میگفتم هر وقت برات کسی بیاد من از زندگیت میرم بیرون و این موضوع رو چندین بار باهم صحبت کردیم حتی روزآخر گفت که چهارساله نگفتی الانم دیر شده گفتم الان که گفتم الان که می خوام الان که گفتم پاکارم و هستم گفت چطور انتظار داری تو روی خانوادم وایسم گفتم بخاطر من وایسا گفت اگه یکبار گفته بودی می خوامت من الان خودم نمی بخشیدم ولی نگفتی گفتم عملکردم چی؟ رفتارم کلامم دوست دارم هایی که بهت می گفتم عاشقتم ها گفت هر دختر و پسری که تو خیابون آشنا میشند میگند گفتم مگه منو تو تو خیابون آشنا شدیم اونها می خواهند با این حرف دختر رو به خانه ببرند و ... در نهایت قرار شد رئیس اداره به ایشون بگند خانواده من به آقای رئیس تماس گرفتند و بخاطر اوضاع روحی من کمک خواستند رئیس اداره با ایشون نیم ساعت صحبت کرد و بعدش به من گفت کلا بیخیال شو این خانم گفته اصلا این در معیارهای ازدواج من نیست و ما هم با آذری زبان وصلت نمیکنیم اگه هم این موردی که آشنایی داریم طی می کنیم نشود اصلا این آقا گزینه نیست !!!! رئیس اداره گفته پس این چهارسال چی؟ گفته ایشون همکارصمیمی و خوب من است ولی ارتباط ما در حد اداره و داخل اداره بوده است و فراتر نرفته چندباری تا منزل منو همراهی کرده و یا در پارک مجاور اداره باهم نیم ساعتی صحبت می کردیم و کلا منکر همه چی شده یعنی بنده را آدم عاشق یکطرفه معرفی کرده با اینکه ما کادو تولد ، ولنتاین و من کادوی روز زن روز دختر و حتی سرما می خورد براش کمپوت می خریدم گه گه بی مناسبت گل می گرفتم کلی برای کارهای شخصی اش دوندگی کردم محبت واقعی کردم دکتر دکتر موندم چطور راحت چشم رو همه چیز بست منو به چی فروخت تو صحبتهای یکهفته مابین خواستگاری و بله برون میگفت اگه میومدی خانواده شرط بزرگ می گزاشتند چی؟ مثلا میگفتند ۳دنگ خانه باید به نام بزنی چی؟ ناراحتم و داغونم از اینکه با دلم بازی شد ناراحتم که ازم کار کشید ناراحتم که منو به پول فروخت ناراحتم که منو جلوی رئیس اداره آدم متوهم جلوه داد هنوز دلم با ایشونه واقعا نمی زاشتم اب تو دلش تکون بخوره استرس دلم داره عین سیر و سرکه می جوشه با ۳۶ سال سن به مادرم گفتم ۲هفته است اتاقم می خوابه تا صبح چندبار از خواب می پرم صبح از دلشوره تا اداره می میرم می ترسم ببینمش هی موضوع رو شخم میزنم نمی تونم فکر نکنم کارهایی که براش کردم جلوی چشمم میاد هرچی میگذره چیز جدید میاد جلو چشمم هی دنبال اینم که اون مرد کیه؟
پاسخ

درود دوست عزیز
داستان بلند شما را می توانم در این دو خط خلاصه کنم:

با دختری ۴ سال دوست بودید و ناگهان آن دختر خانم برایش خواستگاری آمده و او را به شما ترجیح داده و به شما گفته و نشان داده که دیگر این رابطه را نمی خواهد و می خواهد با آن آقای خواستگار ازدواج کند.

خب، حالا در ذهن خودتان به این پرسش‌ها پاسخ بدهید:

۱- آیا آن خانم حق ندارد انتخاب کند؟ آیا شما به خودتان حق انتخاب می دهید و به ایشان نه؟

۲- آیا شما خودتان را صاحب و مالک آن خانم می دانید؟ یا فکر می کنید او به شما بدهکار است؟

۳- اگر احساس می کنید این اسمش بازی کردن با دل شماست، اسم کاری که شما ۴ سال با آن خانم کردید چیست؟

۴- آیا فکر می کنید بعدها با هرکسی ازدواج کردید، آن آدم را به نام شما سند زده اند و هیچ وقت نمی تواند برود؟

۵- آیا فکر می کنید رابطه مثل درخت عرعر است که همه جا و در هر شرایطی رشد کند یا مثل یک درخت میوه، یا یک گل سرخ، نیاز به مراقبت و باغبانی دارد؟

۶- آیا معنای دوست داشتن این است که من برای کسی که دوستش دارم خوبی و آرامش بخواهم یا اینکه کسی که دوستش دارم مال من باشد؟

۷- آیا فکر می کنید اساسا با شرایطی که شما دارید آمادگی ازدواج دارید؟

۸- آیا فکر می کنید همین که یک نفر را دوست داشتید کافی است که با او زندگی زناشویی سعادتمندی داشته باشید؟

۹- آیا فکر نمی کنید دختری که نمی تواند جلوی حرف خانواده اش بایستد و برای خودش تصمیم بگیرد در زندگی مشترک آینده هم از دخالت خانواده اش در امان نخواهید بود؟

۱۰- آیا فکر می کنید کسی که واقعا شما را دوست داشته باشد، شما را در چنین موقعیتی قرار می دهد؟

پاسخ این پرسش ها، پاسخ مساله شما خواهد بود.

لطفا کمی صبر کنید...