رضا موقع خرید اصلا کلافه ام نمی‌کرد و غر نمیزد که زود باش خرید کن و... اتفاقا پا به پای من و خواهرم به همه مراکز خرید می‌آمد

دوران عقد رضا و الهه سه، چهار ماه بیشتر نبود و بیشتر وقتشان در این دوران به خرید و آماده کردن وسایل خانه و تهیه مقدمات جشن عروسی‌شان گذشت. این زوج جوان قبل از عقد فقط حلقه خریده بودند و باقی خریدها را گذاشته بودند برای بعد از عقد که مصادف با ماه محرم و صفر بود و به قول عروس خانم که مدیر مالی هم هست و ذهن اقتصادی‌اش خوب کار می‌کند «قیمت‌ هم چیز پایین تر می‌آید».
به دست‌های الهه که نگاه می‌کنم حلقه نازکی در انگشت چهارم دست چپش می‌درخشد. خودش درباره خرید این حلقه توضیح می‌دهد‌: «برای خرید حلقه به همه جای تهران سر زدیم. از کریم خان گرفته تا بازار بزرگ که خود رضا تنهایی رفته بود و بعد به من گفت چیز خاصی نبوده که چشمش را بگیرد. ایده خاصی توی ذهنمان نداشتیم فقط رضا از همان اول گفته بود که فقط رینگ می‌خرد و آخر هم یک رینگ درشت و پهن از پاساژ قائم خرید. در تمام مدتی که دور تهران می‌چرخیدیم چیز خاصی چشمم را نگرفته بود ولی آخرین باری که به کریم خان رفتیم در ویترین یکی از جواهر فروشی‌ها چشمم به این حلقه افتاد و فوری یادم افتاد که قبلا عین این حلقه را در انگشت بازیگر سریال «عمر گل لاله » دیده بودم و همان موقع هم از آن خوشم آمده بود.» بعد در حالی که می‌خندد اضافه می‌کند:« در نهایت همین حلقه را انتخاب کردم چون خیلی شیک و باکلاس بود!» البته توضیح می‌دهد که یک سولیتر هم دارد که پشت این حلقه انداخته می‌شود ولی چون نگینش بلند است و ممکن است به جایی گیر کند، معمولا حلقه نازک را به صورتی تکی استفاده می‌کند.

 

 

داماد پایه خرید
الهه با هیجان می‌گوید: «رضا موقع خرید اصلا کلافه ام نمی‌کرد و غر نمیزد که زود باش خرید کن و... اتفاقا پا به پای من و خواهرم به همه مراکز خرید می‌آمد و در تک تک آن لحظات کمک می‌کرد. بعضی وقت ها هم بود که من نمی‌خواستم چیزی بخرم و رضا اصرار داشت که حتما بخر.»
نمونه اصرارهای آقا رضا در خرید وسایل خانه مشترکشان، ماشین ظرفشویی بوده که حالا در گوشه آشپزخانه کمک حال عروس خانم است. الهه تعریف می‌کند : «رضا به شدت اصرار داشت که ماشین ظرفشویی بخریم و هرچه قدر می‌گفتم ما که دو نفریم و تا یکی دو سال اول هم آنقدر مهمان نخواهیم داشت که برای شستن ظرف به ماشین ظرفشویی شویی احتیاج پیدا کنیم، قبول نمی کرد. البته بعد از خرید فهمیدم که حق با رضا بوده که اینقدر اصرار می کرده است.»

موقع خرید من حرف آخر را می زدم
این زوج جوان که اسفند 91 سر خانه و زندگی خودشان رفته اند به شدت از همه خرید هایی که قبل از عروسی انجام داده اند، راضی هستند. الهه می‌گوید هیچ چیز اضافی نخریده که از آن استفاده نکرده باشد و تعریف می‌کند: «کل خرید ما حدود 40 میلیون تومان تمام شد. از همان اول هم می‌دانستیم که به مبلغی در همین حدود احتیاج داریم و برای خریدمان برنامه ریزی کرده بودیم. من هم از تجربه‌های خواهرم و هم دوست صمیمی ام استفاده کردم که تازه ازدواج کرده بود.» بعد با خنده شیطنت آمیزی اضافه می‌کند: «هرچیزی که دوست داشتم خریدم. اگر هم رضا می‌گفت که فلان چیز را نخر، اگر خوشم آمده بود، گوش نمی دادم و حرف خودم را به کرسی می نشاندم.»

سلیقه همسرم حرف ندارد
داماد جوان که انگار در این زمینه کلی تجربه گرانبها دارد، با لبخند سر تکان میدهد و می‌گوید:‌ »بخشی از کوتاه آمدن من به این خاطر بود که به سلیقه الهه 100 درصد اطمینان داشتم و می‌دانستم که از هر چیزی بخرد، خوشم می آید. البته در هر صورت این خانم خانه است که باید دیزاین خانه را انجام دهد، پس بهتر بود که دست الهه را باز می‌گذاشتم. سلیقه او هم که حرف ندارد.»
رضا از بین همه خرید هایی که الهه برای خانه مشترکشان انجام داده، حلقه ها را خیلی می پسندد و می‌گوید خیلی دوستشان دارد. عروس خانم هم تایید می کند که خودش هم عاشق پرده هایی است که همراه خواهرش خریده و رضا هم تا چشمش به این پرده ها افتاده، کلی خوشحال شده است.

از ایکیا الهام می‌گرفتم
این عروس و داماد جوان همه خریدهایشان را به تنهایی انجام داده اند و البته گاهی اوقات هم از خواهر عروس که چند سالی از او بزرگتر بوده و در این زمینه تجربه داشته است، کمک گرفته اند. آنها برای خرید هر تکه از وسایلشان به بازارهای مختلف تهران سر زده اند ولی الهه می‌گوید که بخش مهمی از خریدهایش را از ایکیا انجام داده است و از این انتخاب خیلی هم راضی است.

آتلیه، لباس و آرایش؛ مهم تر از سرویس طلا
آخرین چیزی که این زوج جوان قبل از مراسم عروسی شان خریده اند، سرویس طلا بوده است. نه اینکه پول کم آورده باشند یا منتظر باشند ببینند که قیمت ها پایین تر می رود یا نه، علت این مساله فقط و فقط بی اهمیتی طلا برای عروس خانم بوده است. خودش به صراحت می‌گوید: «برای من طلا به اندازه خیلی از عروس‌هایی که می‌شناختم و دوروبرم میدیم، اهمیت نداشت. از اول هم به رضا گفته بودم که آتلیه، آرایش و لباس برایم خیلی مهم تراست و حتی حاضرم کمتر طلا بخرم !»
طرز فکر خاص الهه موقع خرید آینه و شمعدان هم خودش را حسابی نشان داده است، چون آینه وشمعدان این زوج جوان از جنس سفالی به رنگ آبی فیروزه‌ای بوده که به گفته رضا قیمتش آنقدرها هم بالا نبوده است. الهه در مورد این انتخابش توضیح میدهد:‌«وقتی دیدم آینه و شمعدان خواهرم گوشه انباری خاک می خورد و دوستم آینه و شمعدانش را جمع کرده و بالای کمد گذاشته، با خودم فکر کردم چرا باید پولمان را صرف چنین خریدی بکنیم. به خصوص اینکه خانه مان هم کوچک است. در عوض از این پول برای خریدهای مهم تر استفاده کردیم.»

 

 

لباس عروسم را از کوچه برلن خریدم و پشیمان نیستم
الهه که با تعریف های رضا از سلیقه‌اش، چشم هایش برق افتاده می‌گوید موقع خرید هیچ اهمیتی برای حرف مردم قائل نبوده و به این حرف و حدیث ها که فلان چیز را از کجا و با چه مارکی گرفته ، اهمیت نمی داده است. مثلا درباره خرید لباس عروس تعریف می‌کند:‌«با دوست صمیمی‌ام به خیلی از مزون های میرداماد، میدان محسنی، پاسداران و ... سر زدیم. هرجا که می‌رفتیم ژورنال اسپوزای 2012 را جلویمان می‌گذاشتند و لباس ها هم باهم مو نمی‌زدند. قیمت لباسی که پسندیده بودم در مزونی در میدان محسنی 3 میلیون تومان بود و مزون دیگری در پاسداران همان لباس را دو میلیون و هشتصد هزار تومان می‌فروخت. بنابراین همراه دوستم به راسته لباس عروس فروشی‌های جمهوری رفتیم و دقیقا همان لباس عروس را با قیمت هشتصد هزار تومان از کوچه برلن خریدیم.»
وقتی می پرسم از قضاوت دیگران در مورد اینکه لباسش را به جای مزونی در پاسداران از کوچه برلن خریده، ناراحت نمی شده ، تند و قاطع می‌گوید: «این جور حرف ها اصلا برایم مهم نیست. کسی که می رود لباسی را به قیمت چند میلیون تومان از میدان حسنی می خرد، فقط سر خودش را کلاه گذاشته است.»
در قسمت سوم این داستان واقعی از عروسی رضا و الهه خواهید خواند که این عروس خوش خنده و پر شور و حال چطور در روز عروسی تبدیل به گلوله‌ای از آتش می‌شود و نزدیک است در آرایشگاه را توی صورت داماد بکوبد...